اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو

سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
رابطه دماغ با جهان

می دونی ما اگه تو یه کشور جهان اولی زندگی میکردیم دیگه هیچ پدر مادری به خودش اجازه نمی داد به یه دختر و پسر ۲۷-۲۸ ساله بگه با کی ازدواج بکن یا با کی ازدواج نکن! اجازه نمی داد  به خودش که به بچش بگه تو نمی فهمی و من می دونم!

اگه تو یه کشور جهان اولی به دنیا اومده بودیم که نرخ تورم نداشت. من الان تو آپارتمان شخصی خودم پشت لب تاپم نشسته بودم و داشتم وبلاگم رو تایپ می کردم و تو ش داستان آخرین سفر تفریحی که با دوستام رفتم رو می نوشتم! خواهرام هرکدوم گالری شخصی خودشون رو داشتن و احتمالا با این استعدادشون هر کدوم تو یه پروژه های آنچنانی کار می کردن و هر شب هم با هم یه درباره یه طرح و نظریه جدید که اومده حرف می زدن! من همچنان یه برنامه نویس معمولی بودم اما ماشین bmw مدل چند سال پیش رو سوار می شدم و خیلی راحت از توی اینترنت باسیه تولد دوستام گل سفارش می دادم و آنلاین خرید می کردم! مامان بابام هم هر کدوم سر همین کارهای بودن که الان هستن! و ما هر چند وقت یکبار دور هم جمع می شدیم و شاید یکی دوتا مونم دوست پسرامونو می یوردیم تا مامان بابا ببینشون! یا اینکه با دختر داییم می رفتیم اینور اونور هر از چند گاهی !

لازم نبود که هر روز هی سر به سایتهای خبری سیاسی دنیا بزنیم تا ببینیم کسی تصمیم گرفته که به ما حمله کنه یا نه! چون ما داشتیم تو یه کشور جهان اولی زندگی میکردیم و بیشترین حد نگرانیم این بود که چرا پاپی ها رو توی جعبه های کوچیک نگه می دارن و ازشون فقط برای تولید مثل استفاده میکنن و چرا یکی ۸ سال از یه سگ نون در میاره اما تا حالا براش اسم نزاشته! شاید من اونموقع طرف دار گروههای حمایت از محیط زیست بودم و با دوچرخه می رفتم سر کار!

می دونی فقط لازم بود یه جای دیگه بدنیا بیایم که من تو سن ۲۷ سالگی انقدر دچار یاس نباشم که دقیقا هیچ غلطی نه تنها برای دوستام بلکه برای خودم و خانوادم نمی تونم بکنم! چون تو کشور های جهان اول آدم ۲۷ ساله ، آدم بالغیه و می تونه خیلی کارا بکنه چون سواد داره و کار داره و خونه داره و ماشین داره و آینده اش تامینه! اونوقت لازم نبود من به این فکر کنم که آیا درسته که هرکسی آدم خوبیه همش خوب می بینه؟ که اگه اعتقاد به اتفاقهای خوب یا جذت نیکی چیز درستیه، پس چرا همه چیز الان دقیقا برای آدمهای خوب چپله است؟ آیا اصلا این همه اعتقاداتی که جهان هستی کمک می کنه و تو بخواه و همه اینها ساخته و پرداخته همون جهان اولیا نیست که شکمشون سیره و سقف شون بالا سرشونه و کارشون سر جاشه و همسرشون به راه که دیگه چیزی ندارن که بهش گیر بدن و اوفتادن دنبال جهان هستی؟ و به کار جهان سومی ها نمی یاد!

می دونی یه آدمی یه بار آرزوی خوبی کرد، وقتی داشتم از یاس می گفتم، گفت امیدوارم که من هیچ وقت به این نقطه ای نرسم که شما رسیدین! چون سه سالی از من کوچیکتره، وقت داره که هر روز دعا کنه که به این جا نرسه ! پس از همین امروز شروع کن به دعا کردن که آرزوهات زودتر از اونی که انتظار داری درست بشه و زودتر از اونی که لازمه بفهمی چرا دنیا اونجوری که تو فکرمی کردی پیش نمی ره!

....

امروز روز مزخرفی بود که حتی کل کل با این بچه های کوچیک پر از انرژی هم بهترش نکرد! اما با غروب خورشید اتفاقات بهتری افتاد! دیدن راحیل که همش در حال به چالش کشیدن آدمه و قهوه خوردن و از اون جالبتر اتفاقی سر زدن به کافه های توی گاندی و دور الکی زدن و بغل کافه شوکا، یدفعه ببینی یه آقای کچل بامزه عین توکا نیستانی نشسته روی چارپایه و داره با چندتا آدم دیگه حرف می زنه! اینکه همیشه دوست داشتی دقیقا یه همچنین جایی توکا نیستانی رو ببینی! بعدم بری و بهش بگی سلام آقای نیستانی من وبلاگتون رو می خونم خیلی خوشم می یاد! و اونم با خنده خنده بگه اا سلام چقدر خوب! بعد سعی کنه باهات مودب باشه و بعد هم که بهش بگی آره من هر دو سه روز یه بار سر می زنم ! بخنده و بگه نه هر روز سر بزن! و تو هم خداحافظی کنی و کلی به خاطر این اتفاق هیجان زده بشی و دوستت بهت بگه واقعا که از هیجان سرخ شدی! و بهش بگی آره خب من آرزوم بود توکا نیستانی رو یه همچنین جایی ببینم! کنار پاتوقش!

و واقعا توکا نیستانی شبیه وبلاگشه! و من کمی تا قسمتی به پسر هایی که باش بودن حسودیم شد! و زندگی باسیه یه چند ساعتی مزخرف بودنش رو گذوشت کنار! و حرفهای جالب انگیزناک راحیل هم کمک شایانی کرد مثل اینکه : اگه آدم مدت زیادی دست تو دماغش نکنه خفه می شه و می میره! پس نتیجه می گیریم که همه آدمهای زنده دست تو دماغشون می کنن!

.....

پ.ن: آرزویی ندارم که آخر ماجرا براتون بکنم! فقط ماه قشنگ بود! و آیا این درسته که تو هرجوری فکر کنی زندگی آخرش کار خودشو می کنه؟ لطفا بگید که درست نیست!

پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387

پوفک و مستر هاید

 هر چند وقت یکبار آقای هاید ِ من تصمیم می گیره که اعلام قدرت بکنه و تقریبا هرکی دوروبر من باشه از حضورش مستفیذ می شه.چون اصلا براش فرقی نمی کنه که چقدر اون آدم به من نزدیک یا دور باشه و کار خودش رو می کنه. از قضا دیروز آقای هاید من به شدت قدرت گرفته بود و فعال بود.

 دیروز آقای هاید به غیر از آقای هاید بودنش به دلایلی تبدیل به یک آتشفشان در حال انفجار شده بود و آماده حمله به هر موجود دوپایی بود که باهاش برخورد می کرد. اما نمی دونم به چه دلیلی توی شرکت با همکاران جدید کوتاه اومده بود و آبروریزی خاصی نکرد. البته به جاش  چندتا از دوستان که به نوعی روی خط بودن متوجه وضعیت قرمزه  شدن. خصوصاً که آقای هاید یه موزیک مورد علاقه هم داره که سر در ۳۶۰ گذوشته بود و دیگه آدم و عالم خبر دار شدن که من چه آقای هاید خطرناکی دارم.  در حالت آن لاین یکی از دوستان که دستی در مشاوره و تغییر وضعیت های خاص به حالت دیگه داره، سعی کرد که کمکی بکنه. اما خب آقای هاید اصلا کوتاه نمی یومد که بزاره من کاری بکنم، بلکه هی حرفهای نامربوط می زد. منم فقط تونستم اون وسطها به دوستمون ندا برسونم که بابا هیچی نگو بیخیال شو. یک وقت دیدی این آقای هاید ما عصبانی شد و کینه تورم به دل گرفت اونوقت حالا حالا ها کوتاه نمی یاد! و دوست ما هم باسیه اینکه خطری در آینده متوجه اش نشه، زد کوچه علی چپ و سعی کرد که با آقای هاید کنار بیاد. اما از اونجا که به هر حال می خواست کمک کنه، در آخرین لحظات که من داشتم خاموش می کردم و مصادف با آف لاین شدنم بود، یواشکی به من اشاره کرد که امروز با این آقای هاید بهتره که یه پیاده روی بری باسش خوبه!

من راستش اولش خیلی جدی نگرفتم، گفتم اینا آقای هاید رو نمی شناسن . تصمیم داشتم، سریع برم خونه تا آدم غریبه کمتری در معرض حمله های آقای هاید قرار بگیره. همین صبحی نزدیک بود، با یکی از این مامورین محترم کنترل نا محسوس تو اتوبان که دوتا تاکسی رو به دلیلی سوار کردن مسافر وسط اتوبان، توقیف کرده بود، دعواش  بشه که باسیه چی تاکسی نگه می داری که مردم نرسن به سر کارشون! حالا هر چی من بگم که بابا این تاکسی ها خلاف کردن! قبول نمی کرد. اما خب چون سر صبح بود و هنوز خواب آلوده صرفا به یکم غر زدن با مسافر بغل دستی راضی شد و کوتاه اومد. حالا من اگه می خواستم بعد از ظهر برم پیاده روی اونم تو این محله شلوغ اطراف محل کار ما، ممکن بود یه کاری دستم بده و به قول معروف حالا خر بیارو باقالی بار کن!

با همین احوال اومدم از در شرکت بیرون و باسیه خودم داشتم حساب می کردم که برم یا نرم که یهو دیدم یکی از این کوچه های اطراف شرکت خلوت تره، منم از ترس آقای هاید پیچیدم توی این کوچه تا از انور برم. کوچه خاصیت جالبی داشت که به صورت ممتد به کوچه بعدی متصل بود. یعنی عین یه خط صاف این کوچه ها همه خیوبونهای بینشون رو قطع می کردن. آقای هاید هم خوشش اومد و یهو اعلام کرد که چون اینجا خلوته می خواد تا ته این کوچه ها بره و همینطور ادامه بده تا ببینه به کجا مرسه. من گفتم بابا من به این جاها آشنا نیستم، ممکنه گم بشیم! ایشون هم فرمودن  تو حرف نزن، من خودم بلدم!

و اینجوری بود که پیاده روی آقای هاید ِ من شروع شد. آقای هاید یه خصوصیت عجیب داره بشدت شکمو و پرخورده و به هیچ عنوان سیرمونی نداره! به خاطر همین در طول مسیر من تقریبا هر دوتا سوپرمارکت یکی، یه چیزی خریدم که ایشون میل کنن.به همین خاطر آقای هاید هم خوشحال، که هم خوردنی های جور واجور می خوره هم در خلوت داره باسیه خودش سلانه سلانه راه میره ، کمتر به زمین و زمان گیر می داد و داشت موسیقی مورد علاقه اش رو گوش می کرد. اما خب از یک مسئله خبر نداشت که پیاده روی هرکسی، حتی آقای هاید رو خسته می کنه و بعد از ۲ ساعت پیاده روی، دیگه آدم توانایی راه رفتن نداره چه برسه به منفجر شدن! و این نکته ای بود که بعد از نیم ساعت نمایان شد!

در حالی که ما داشتیم تو کوچه پس کوچه های پشت شریعتی قدم می زدیم و بادوم زمینی و سرکه می خوردیم. آقای هاید در مقابل یک بوته بزرگ گل یاس که از نرده های یه بیمارستان زده بود بیرون مقاومتش رو از دست داد و من رفتم و اون گلها رو بو کردم! عجب بویی داره و بعدش به بچه گربه ای که سر راهم سبز شد سعی کردم بادوم زمینی با طعم سرکه نمک بدم. البته هیچ گربه عاقلی چنین ترکیبی رو نمی خوره حتی بو هم نمی کنه! اما نکته عچیب اینجا بود که ذاتا آقای هاید از همه نوع حیوانات بدش میاد و فقط دوست داره در مورد روشهای شکنجه دادن اونها فکر کنه اما حتی این بچه گربه رو نترسوند و گذاشت من باهاش حرف بزنم.

 بعد از یک ساعت پیاده روی وقتی تازه رسیده بودیم سر مطهری توی شریعتی، اتفاق بهتری اوفتاد. یکی از دوستهای من زنگ زد و شروع کرد گلایه کردن از مدیر شرکت که باسیه چندر غاز حقوق سرش منت گذاشته و اینجا بود که آقای هاید تا حدی منفجر شد و شروع کرد پشت سر هرچی شرکت خصوصی که حقوق کارمنداشون رو می خورن بد گفتن و خب نیم ساعت این حرفها طول کشید و وقتی من تلفن رو قطع کردم ، آقای هاید از قبل کم انرژی تر شده بود.

 وقتی یک عدد پفک نیک نَک باسشون خریداری شد، دیگه تقریبا آروم شده بود  و  از اینجا به بعد من به راحتی همینطور که توی شریعتی راه می رفتم و پفک می خوردم به آدمهای دورو برم لبخند می زدم. حتی اگه کسی به نظرم جالب می یومد بهش پفک تعارف می کردم و بیشتر از زندگیم لذت می بردم! البته آقای هاید با همه کم انرژی بودنش، بدبینیش رو سر جاش نگه داشته بود و نگذاشت من به هیچ عنوان به هیچ پسر بالاتر از ۷ سالی پفک تعارف کنم اما خب دور از چشم اون لبخند می زدم و از همه انرژی مثبتی که بهم می رسید نهایت استفاده رو می کردم!

 ساعت ۹:۰۰ رسیدم خونه، آقای هاید واقعا تنها انرژی که داشت در حد یک دو کلمه غر زدن بود و رفتن تو رختخواب. و اینطوری بود که یک وضعیت قرمز همراه با گردو غبار فراوان تبدیل به یک روز آروم با پایانی خوش شد!

شاد باشید

پ.ن : تنها گربه ها، بچه ها و پیرمردها هستند که از بسته پفکی که بهشون تعارف می کنی خیلی راحت نمی گزرن و بر می دارن و از همه جالب تر عکس العمل بچه هاست که بدون فکر تنها با دیدن در باز بسته پفکی که سمتشونه، دستشون رو سریع می کنن توی پاکت تا توی مشتهای کوچیکشون پفک بیشتری جا بدن و همیشه فقط دوتا بر می دارن، توی هر مشت یکی !

پ.ن۲: خانم های محترم سعی کنید از این به بعد توی خیابون به اطرافتون بیشتر نگاه کنید شاید یه خانم دیگه داره بهتون لبخند می زنه و می خواد شما باهاش شاد باشین!

پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387

ایده ای ندارم!

خب دیدین بعضی وقتها آدم گیر می ده به یه کاری و ول نمی کنه

خب من الان همش فیلم نگاه میکنم

خب الان منتظرین که من بگم چه فیلم هایی! اما من نمی خوام لیست همه رو بگم بلکه می خوام از یکیش فقط بگم : Sweeny Todd

خب من این فیلم رو دیدم ، با اینکه بهم گفته شده بود که نبینم، به یک دلیل چون توش Jonny dep داشت، یعنی خداییش از خیلی وقت پیش که رامین تو وبلاگش این فیلم رو معرفی کرد دوست داشتم ببینم و دیشب دیدمش!

خب فیلم وحشتناک خوبی بود. یعنی فیلم وحشتناکی که خوب ساخته شده بود و این وحشتناک بودنش رو بیشتر می کرد. من کلا موجود حساسیم تو فیلم دیدن و اصلا سراغ فیلمی که یکم بخواد اعصابم رو خورد کنه نمی رم! این اعصاب خورد نمی کرد له می کرد! یعنی اون موقع که داری فیلم رو نگاه می کنی که خب کلی صحنه های خون و خونریزیش باعث می شه که حالت بد بشه اما راستش رو بگم من نتونستم خودم رو راضی کنم که بلند شم و برم و دیگه ادامه اش رو نبینم.

و حالا که یک روز از دیدنش می گذره انگار فیلمه تو کلم خونه کرده باشه همینجور ته ذهنم دور می زنه و وول میخوره. هی یه صحنه ای یادم می یاد و انگار دوباره اون صحنه ها رو پشت سر هم می بینم. آوازهاش حرکت هاش ماجراهاش! و بدجوری واقعین یعنی با اینکه مثلا تو زمان گذشته است ولی انگار همین الان هم می تونه اتفاق بیوفته! و دست آخر اینکه یه چیزی خیلی توم اثر گذوشت که یه جا خوندم کارگردان این فیلم گفته که از دنیا نا امید شده که یک چنین فیلمی ساخته و دنیا به نظرش همین شکلیه!

وا قعا وحشتناکه اگه یکی دنیا رو اینطوری که Sweeney Tod می بینه ببینه ! و من امروز با خودم نگاه می کردم اینکه این فیلم انقدر طرف دار داره  خودش نشونه ای از اینه که دنیای ما داره به همین بدی می شه؟ یا مثلا اینکه انسانها از این جور وحشی گری لذت می برن حالا در این حد که بشینن فقط نگاه کنن؟ مثل زمانی نیست که گلادیاتور ها رو مینداختن جلوی ببرها و همه می شستن نگاه میکردن؟ 

راستش من یه سوال اساسی دارم اینکه چرا هیچ کس توی اون محله متوجه نمی شد که هرکی میره اون تو بیرون نمی یاد؟ چرا هیچ کس دنبال ماجرا نبود ؟ به غیر از اون پیرزن دیوانه؟

در واقع که الان این متن رو می نویسم دو احساس متضاد با هم دارم ! از فیلم حالم بد می شه و همچنین خیلی خوشم اومده!

باسیه همین پیشنهادی بهتون نمیکنم که ببینید یا نببینید!

خوش بگذره  

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387

به نظر شما....؟

مدتیه دارم نگاش می کنم. ازش خوشم می یاد. نمی دونم دقیقا چی توی اون، انقدر من رو جذب کرده. از این خانم های میانسال خیلی خوشتیپه که با وجود قرار داشتن در اواسط دهه چهارم زندگیش، مطمئنی  کلی کشته مرده داره. قدی بلند و صورتی خوش تراش و دستهایی کشیده داره. دوتا چیز توش توجهم رو خیلی جلب کرده یک گردنبند فیروزه ای بلند و بعد سیگاری که دستشه و داره می کشه. یه سیگار سفید بلند باریک خوش دست. همینطور که داره با یه مردی حرف می زنه می یاد طرف من! و بعد انگار من بین چندتا آدم قرار میگیرم. متوجه نشدم که من از اول پیش اونا بودم یا اونا یه دفعه رسیدن اونجا.  اما همچنان حواسم به اون خانومه است. بهم نزدیکتر شده و یک دفعه خیلی عادی در حالیکه داره با چندتا مرد کنار دستیش می خنده و حرف می زنه از توی پاکت بهم سیگار تعارف می کنه.  چندتا سیگار باریک سفید مرتب کنار هم توی پاکت هستن. من خوشحال از توجهی که خانومه بهم کرده یدونه از اون سیگار های خوش دست رو بر می دارم، آقایی که باهاشه بهم می گه خیلی سیگار های خوبین ها!

من بعد از اولین پُکم به سیگار با تمام وجودم حرف آقاه رو تائید می کنم. وقتی سیگار رو می زارم روی لبم و نفسم رو می کشم تو ، بعد که سعی میکنم تا کمی دودش رو نگه دارم و وقتی آخر سر، نفسم رو همراه با دودش بیرون می دم، در تمام این مراحل، احساس لذتبخشی بهم دست می ده. مخلوطی از آرامش و شعف، مثل مزه اش که مخلوطیه از دود و شیرینی.با هر دم گرمای دودش آرامشی رو توی سینم پخش می کنه و بعد انگار با هر بازدم، یک عالمه احساس بد توی وجودم رو  دود می کنم بیرون. نمی دونم دقیقا چقدر زمان طول می کشه، اما با تمام وجودم تا آخرین قطره اون سیگار رو می کشم.

و وقتی تموم می شه می دونم که دیگه از اون سیگار ها نمیتونم بکشم. به صورت عجیبی نیاز به سیگار کشیدن دارم و سعی میکنم اطرافم بگردم تا جایی پیدا کنم که Captan Black داشته باشه. وقتی از اون سالنی که توش بودیم می یام بیرون، تازه می فهمم که روی یه کشتی روی یه رودخونه هستم. از نقطه ای خیلی دور صدای مامانم میاد ...

غزل پاشو .ساعت ۶:۳۰ . پاشو . مگه نمی خوای بری سر کار...

و من با تقلا سعی می کنم، هنوز توی اون رویا باقی بمونم و چشمام رو محکمتر می بندم! اما در واقع بیدار شدم و تنها چیزی که برام مونده احساس لذتیه که از کشیدن اون سیگار توی وجودمه !

به نظر شما من معتاد شدم؟

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

تعداد بازدیدکنندگان : 26126


Powered by BlogSky.com


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری